کایزن و توسعه فردی

تغییرات کوچک در صنایع ایالات متحده

جنگ جهانی دوم در اوج خود بود. به نظر می رسید آلمان نازی حاکم بر دنیای پس از جنگ باشد، فرانسه در حال سقوط بود و انگلستان به سختی در حال تقلا در برابر قدرت کوبنده نازی ها بود. اما برای تغییر این سرنوشت، ماموریت مهمی به تولیدکنندگان آمریکایی واگذار شده بود. آنها باید با سرعت هر چه بیشتر، کیفیت و کمیت تولیدات نظامی و غیرنظامی خود را بالا می بردند. دولت ایالات متحده دوره هایی به نام آموزش صنایع (Training Within Industries و یا TWI) را برای شرکت های سراسر کشور برگزار کرد. یکی از محورهای این دوره، تشویق مدیران به بهبود مستمر از طریق تغییرات بسیار کوچک و جزئی در کارخانه ها بود. با توجه به اینکه زمان و منابع کافی در اختیار نبود، باید از هرگونه تغییر بزرگ و رادیکال مانند ایجاد خط تولید جدید یا تامین و نصب تجهیزات جدید، پرهیز می شد.

F-35 Production Set to Quadruple As Massive Factory Retools - Defense One

دکتر ادواردز دمینگ (Edwards Deming) تلاش بسیاری برای تحقق اصول این دوره ها در شرکت ها و کارخانجات سراسر ایالات متحده کرد. او مدیران را اقناع می کرد که به جای نخبه سالاری و استفاده از نظر متخصصین، باید از تک تک پرسنل و بخصوص نیروهای خط تولید در افزایش بهره وری استفاده کنند و همه نظرات باید به دقت و با احترام بررسی شوند. در ابتدا به نظر نمی رسید اقدامات بسیار کوچک و بعضا بی اهمیتی که از دل صندوق های پیشنهادات در می آمد و اجرا می شد، بتواند کمکی به شرایط آن زمان کشور نماید. اما به زودی نگاه شکاک بسیاری از مدیران، شاهد رشد سریع و باورنکردنی کیفیت و کمیت تولید بود. اتفاقی که نه تنها باعث پیروزی متفقین در جنگ جهانی شد بلکه مهر تاییدی بر لزوم تعریف اقدامات کوچک بود.

Front pages from the front lines of the end of World War II - WWII - Victory in Europe - Stripes

تولد کایزن در ژاپن

پس از پایان جنگ، آمریکا برای جلوگیری از اتحاد ژاپن شکست خورده و کره شمالی سرکش، ژنرال داگلاس مک آرتور و نیروهای نظامی تحت امرش را در ژاپن مستقر کرد. ژنرال مک آرتور به دنبال راه حلی ماندگار برای تغییر رویه ژاپن بود و بهترین پاسخ خود را در کسب و کار یافت و نه اقدامات نظامی. او از متخصصان برنامه TWI در ایالات متحده (از جمله دکتر دمینگ) دعوت کرد تا برای مدیران ژاپنی دوره هایی با عنوان برنامه آموزش مدیریت (Management Training Program و یا MTP) برگزار کنند. با توجه به اینکه ژاپنی ها مقهور قدرت تکنولوژی و نظامی آمریکا بودند و نمود آن را در جنگ مشاهده کرده بودند، استقبال بسیار زیادی از این دوره ها شد و بسیاری از مدیران ژاپنی این تعالیم را فرا گرفتند. در حالی که این مفهوم به مرور در محل تولد آن یعنی آمریکا در حال رنگ باختن و فراموشی بود، چشم بادامی ها اقدامات کوچک را سرلوحه کار خود قرار دادند و به زودی در دهه 1950 تولیدات خود را به سراسر دنیا صادر کردند. مفاهیم این دوره ها تا حد زیادی بومی سازی شد تا جایی که یک نام ژاپنی نیز برای آن انتخاب شد: کایزن (Kaizen).

مغز و تغییر

حتما شما هم بارها تصمیمات انقلابی و جسورانه گرفته اید:

  • از شنبه رژیم می گیرم
  • از فردا هر روز یک ساعت ورزش می کنم
  • از فردا روزانه یک ساعت مطالعه می کنم
  •  و …

اما یا هیچ اقدامی نکرده اید و یا پس از چند بار تلاش، تعهدتان را به دست فراموشی سپرده اید و این حقیقت را پذیرفته اید که شما نمی توانید شرایط زندگی تان را تغییر دهید. اگر با ساختار مغز آشنا باشید، می دانید که این اتفاق کاملا طبیعی است.

مغز انسان از سه قسمت تشکیل شده که هر کدام مربوط به دوره های مختلف تاریخی هستند:

اول: ساقه مغز (Brain Stem)

این بخش حدود 500 میلیون سال قبل ایجاد شده و تقریبا معادل کل مغز یک تمساح است. به همین دلیل به آن، مغز خزنده یا قدیم هم گفته می شود. وظیفه این بخش، کنترل برخی اعمال غیرارادی مانند خوابیدن، بیدار شدن از خواب و ایجاد ضربان قلب می باشد.

دوم: مغز میانی (Midbrain)

این بخش حدود 300 میلیون سال عمر دارد و در مغز تمام پستانداران وجود دارد. به همین دلیل به مغز پستاندار یا عاطفی هم معروف است. هیجانات و احساسات از مغز میانی نشات می گیرند. همچنین مکانیزم اصلی مغز برای بقای بشر، یعنی جنگ-گریز (fight-or-flight response) در این بخش جای دارد.

سوم: قشر مغز (Cortex)

این بخش مغز، از همه جوان تر است اما همین بخش جوان، حدود 100 میلیون سال سن دارد! آنچه ما انسان ها را از سایر موجودات، متمایز می کند همین قسمت است و تمدن، علم، فرهنگ، هنر و موسیقی را مدیون آن هستیم. خلاقیت و تفکر منطقی و حل مسئله از کارکردهای این بخش می باشد.

اجداد ما در مقایسه با حیوانات خطرناکی که در کنار آنها زندگی می کردند و تعامل روزمره با آنها داشتند، بسیار ضعیف تر بودند و نمی توانستند سریع فرار کنند. بخشی از مغز میانی به نام آمیگدال، با منفی نگری و ترس از هر صدا و یا سایه ای، وظیفه به صدا در آوردن زنگ خطر و اجرای مکانیزم جنگ یا فرار را داشت که در آن زمان برای بقای ما نقشی حیاتی ایفا می کرد. البته در زندگی امروزه نیز گاهی آمیگدال به دادمان می رسد. مثلا فردی که متوجه دود یا شعله آتش در ساختمان می شود با کمک همین مکانیزم، به سرعت فرار می کند و زنده می ماند. اما مشکل اصلی ورود آمیگدال به ماجرا این است که مغز به صورت اتوماتیک تمام کارکردهای غیر ضروری خود را (مانند هضم غذا، میل جنسی، تفکر، حل مسئله، خلاقیت و…) خاموش می کند. از آنجا که انسان مدرن، کمتر در معرض تهدیدات جانی واقعی قرار می گیرد، مغز ما ترس از اهداف بزرگ مانند سخنرانی در جمع، یک آزمون مهم، یک ساعت ورزش یا 20 کیلو کاهش وزن را با تهدیدات جانی، یکی می داند. به محض ترسیدن، آمیگدال وارد می شود و درست در زمانی که به خلاقیت و حل مسئله نیاز داریم، دسترسی ما به بخش قشری مغز مسدود می شود.

در فرمول موفقیت درست عکس اتفاق بالا رخ می دهد. با داشتن اهداف کوچک، موفق می شوید بدون هشیار کردن آمیگدال، به مغز فرصت دانلود نرم افزار جدید و ساخت عادت و مهارت مطلوب را بدهید. در زمانی که شما آهسته و پیوسته در حال انجام 1 حرکت شمای سوئدی در روز هستید، مغز شما در حال ساخت مسیر عصبی ورزش کردن است و احتمالا مسیر عصبی دراز کشیدن جلوی تلویزیون و خوردن چیپس و نوشابه ضعیف و ضعیف تر می شود. تا به خوتان می آیید می بینید تغییرات زیادی کرده اید و همه اینها از یک هدف بسیار مسخره و کوچک آغاز شد.

 

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید