چگونه اولین کتابم را نوشتم

اگر 100 میلیارد داشتید…

قبل از هر چیز و بی مقدمه از شما یک سوال دارم! اگر همین امروز 100 میلیارد تومان در حساب بانکی خود داشتید، چه کاری را شروع می کردید؟ چه پروژه ای را انجام می دادید؟ چه حرکتی را در زندگی خود آغاز می کردید؟ حالا که زمان کافی برای حرکت در جهت اهدافتان دارید، کدام یک از آرزوهای قدیمی تان را هدف می گرفتید؟ آیا نوشتن کتابتان را شروع می کردید؟ مطالعات خود را در زمینه مورد علاقه اتان تکمیل می کردید؟ یک زبان جدید یاد می گرفتید؟ یک خیریه راه اندازی می کردید؟ پاسخ خود را یادداشت کنید، در پایان مقاله به این سوال باز می گردیم.

جنگ جهانی

همان طور که در مقاله «کایزن و توسعه فردی» بیان شد، در حالی که به نظر می رسید آلمان نازی در حال دیکته کردن سلطه خود بر دنیای پس از جنگ است، آمریکا حرکتی بسیار موثر در جهت پیروزی متفقین برداشت و آن چیزی نبود جز افزایش سریع کیفیت و کمیت تولید تجهیزات نظامی و غیرنظامی. نکته جالب توجه این است که راهی که منجر به این تغییر شگرف شد تغییرات کایزنی و جزئی بود و نه پروژه های تحول، تعریف استانداردها، خط تولید جدید، نصب دستگاه ها و تجهیزات مدرن، و یا صرف میلیاردها دلار بودجه! خبری از هیچ یک از این اتفاقات رایج نبود. جنگ بود و زمان و پول کافی برای تعریف چنین اقداماتی در دسترس نبود. قرار بود با حداقل هزینه و بدون نیاز به صرف زمان و منابع زیاد، بتوان به حداکثر بهره وری دست یافت. و حاصل کار شگفت آور بود.

جنگ درونی

حتما برای شما هم پیش آمده که پس از شرکت در یک سمینار انگیزشی یا خواندن کتابی تاثیرگذار، جوگیر شده اید و تصمیمات بزرگی گرفته اید! احساس کرده اید تمام انرژی کائنات در شما تبلور یافته و این توان را در خود یافته اید که به هر آرزویی که طی 20 سال گذشته هرگز به آن نزدیک هم نشده اید، یک شبه دست یابید. به راحتی خود را تصور کرده اید که در حال رونمایی از کتاب پر فروشتان هستید، 20 کیلو وزن کم کرده اید، در حال صحبت به زبان آلمانی هستید، یا ده ها رویای دیگر… اما چند روز که می گذرد، انگار جادوی آن حرف ها به پایان می رسد. دیگر اثری از آن همه شور و حرارت نیست. و بار دیگر شما به جریان عادی زندگی روزمره خو می کنید، و چه پایان بدی است پذیرش عادی بودن… بهتر است به شکل اصولی دلیل این شکست های تکراری را دریابیم تا بتوانیم از دل آن، راه چاره ای تصویر کنیم و سرنوشتی متفاوت با گذشته را رقم بزنیم.

مغز هدف گریز ما

باید یادمان باشد مغز ما اصلا علاقه ای به پیشرفت و رشد ما ندارد. مغز فقط یک وظیفه دارد و آن هم بقای این موجود ضعیف و خاکی. همان طور که در مقاله «کایزن و توسعه فردی» خوانده اید، وظیفه آمیگدال این است که با بروز اولین نشانه های ترس، سریعا تمام مکانیزم های بدن را به حالت تعطیلی در آورد و صرفا به حالت آماده باش (جنگ یا فرار) در بیاید. این مکانیزم 20 هزار سال قبل، بسیار موثر و مفید بوده و موجب بقای اجدادمان شده است. اما در قرن 21 که خطرات جانی تقریبا دیگر وجود ندارد، آمیگدال همین واکنش را در برابر اهداف بزرگ از خود بروز می دهد و این یعنی فاجعه!

 

هدف، بی هدف!

به جای مسیر تکراری بالا، که نتیجه ای جز یأس و سرخوردگی و کنار گذاشتن رویاها ندارد، مسیر دیگری پیشنهاد می کنم. مسیری که در آن خبری از اهداف بزرگ نیست. به این ترتیب، بدون بروز احساس ترس از آن همه اهداف بزرگ و وحشتناک، آمیگدال هم کاری به کارمان ندارد…

سختی های راه

با بیان این مقدمات، می توانم به موضوع اصلی مقاله یعنی نوشتن کتابم بپردازم. در مسیر سفر دو ماهه ای که داشتم، فراز و نشیب های زیادی را تجربه کردم و قصد دارم از بین آنها، دو مورد را در اینجا ذکر کنم. اولین سختی به ورود آمیگدال به پروژه نوشتن کتاب بر می گشت. و دومین مصیبت از ناحیه بیماری صعب العلاج من یعنی کمال گرایی حاصل می شد.

1. آمیگدال

برای نوشتن کتاب مثل هر پروژه دیگری باید یک برنامه عملیاتی داشته باشید تا بتوانید میزان پیشرفت یا تاخیر را بسنجید. بر همین اساس، برای نوشتن یک کتاب 30 هزار کلمه ای قاعدتا باید روزانه 500 کلمه می نوشتم تا بتوانم به هدف 60 روزه خود دست پیدا کنم.

مشکل اینجاست که همه ما تجربه برنامه های خوش بینانه ای مانند این را داریم که هیچ وقت رنگ واقعیت را به خود ندیده اند. اما من تصمیم داشتم روش دیگری را بیازمایم.

روشی که من آن را «روش اقدامک» می نامم. در این رویکرد، همه چیز بر خلاف تعاریف سنتی هدفگذاری و برنامه ریزی به پیش می رود. به جای داشتن اهدافی بزرگ و بلندپروازانه، اهدافی بسیار کوچک انتخاب می شوند، به نحوی که اطمینان یابیم هرگز موجبات بیداری آمیگدال و مصائب بعدی آن را فراهم نخواهیم کرد.

انتخاب با شماست که کدام راه را انتخاب کنید. اما مسئولیت انتخابتان را نیز بپذیرید.

2. کمال گرایی

راستش را بخواهید من از بیماری کمال گرایی رنج می برم و چه بسیار فرصت هایی که به دلیل وضع استانداردهای خودساخته و غیرواقع بینانه، از دست داده ام. اما این بار نمی خواستم اجازه دهم این بیماری موجب شود به جای نوشتن یک کتاب در 60 روز، 60 سال بگذرد و هنوز لذت چاپ آن را نچشیده باشم. برای غلبه بر این مصیبت، تصمیم گرفتم استانداردم را پایین بیاورم و به جای تلاش برای چاپ کتابی بی عیب و نقص، صرفا تلاش کنم برای تنظیم ارتفاع مانیتورم، یک پایه مناسب طراحی و چاپ کنم! به این ترتیب دیگر برایم اهمیتی نداشت نظر سایرین چه خواهد بود. یا آیا کتاب کاملی تحویل تشنگان موفقیت خواهم داد یا خیر. در این مسیر از تکنیک هایی که در مقاله «کمال گرایی، مایه فخر یا شرم؟» مطرح شده، بسیار بهره بردم. نتیجه کار برایم راضی کننده بود. هر چند در ظاهر استانداردهایم را پایین آورده بودم اما به دلیل زمان بیشتری که برای نوشتن و اصلاح به خود دادم، چند بار فرصت ویرایش داشتم و این موجب شد خروجی نهایی نیز با کیفیت تر از حالتی شود که می خواستم از همان ابتدا محصولی تمام عیار تولید کنم؛ اگر اساسا کمال گرایی اجازه تولید چنین محصولی را می داد.

تنها راه

شاید شما نیز هدفی مشابه من داشته باشید. می خواهید از «رویکرد اقدامک» استفاده کنید و با رعایت احتیاط و بدون بیدار کردن آمیگدال به پیش بروید. کمال گرایی را نیز به کناری می گذارید و همه کارهای لازم را برای محقق شدن هدفتان انجام می دهید. اما از صبح تا شب مشغول کار هستید و زمانی برای زندگی در کنار رویاهایتان ندارید. خوشبختانه باید بگویم من هم مانند شما هستم. دوستانی که من را از نزدیک می شناسند می دانند که حتی یکی از کلمات این کتاب در طی ساعات کاری یک روز عادی نگاشته نشده، چون با وجود مشغله های کاری، چنین امکانی نداشته ام. حتما می پرسید پس چه زمانی این اتفاق افتاده است؟ در یکی از زجرآورترین ساعات شبانه روز یعنی ساعت 4:59 الی 7 صبح!

یادتان هست در ابتدای مقاله حرف از 100 میلیارد تومان پول نقد زدیم؟ می خواهم به شما بگویم این مبلغ هر روز به حساب شما واریز می شود. اما فقط تا قبل از ساعت 7 صبح امکان استفاده از آن را دارید و پس از آن مجددا تا سحرگاه روز بعد خبری از آن سرمایه عظیم نیست.

اگر می خواهید بیشتر در این باره بخوانید به شما توصیه می کنم مقاله «چرا سحرخیر باشیم» را مطالعه کنید.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید